تبليغاتX
سپوژمی

سپوژمی

«چه تلخ است عادت به قصه ی عادت»

نقاشی کشیدم.

در یک گوشه

نقش دو تن که نماز مستحبی خواندند .. در گوشه ای نشسته و از حوریان بهشتی گفتند

در گوشه ای دیگر

نقش مردی که از سرِ مستی -نه درماندگی- گفت: کو خدا ؟

به ناگاه

ملا اذان داد .. رفتم مسجد .. برگشتم

دیدم دُمبُلبُلا (پسرِ دایی) نشیمنگاهش را روی آن برگه گذاشته و بوی بدی هم می آید.

.

.

.

الهی!

اشک به چشمان نازنینانت، مروارید شود.

نوشته شده در ساعت توسط مهاجر| |


وقتی گوشه ای تنها می شم، به فکر فرو می رم -علی الخصوص در نماز (خدایا ببخش!)-.

یادم میاد چند شب پیش به مناسبت روز مادر در جشنی شرکت کردم. یه طنزپرداز گمنام دعوت شده بود.

ما رو ترکوند از خنده. تا جایی که عضلات صورتمون رو برده بود به حالت ویبره و دیگه خنده بالا نمی اومد.

خلاصه با اون شب خیلی حال کردم.

شاید اگه اون جشن، سه سال پیش بود اینقد خوش نبود.

خنده های اون شبم زورکی نبود بلکه قبلنا به زور، راحت نمی خندیدم.

من الان از چیزایی لذت می برم که تا چند وقت پیش هیچ توجهی بهشون نداشتم;

از بودن بین اونایی که میشناسمشون.

از گپ زدن باهاشون.

از شناخت برخی خصوصیاتشون که قبلا بهش توجهی نداشتم.

از گشتن با آدمای اقتصادی، وادار کردنشون به خرج کردن و

مشاهده ی رفتارشون هنگام خرج کردن پول –شاید به نوعی شیطنت-.

و... و... و... و ... خیلی از این مسائل عادی روزانه.

نمی دونم این حالات رو چگونه واسه خودم تفسیر و یا توجیه کنم و در این مورد با دو دیدگاه طرفم:

این که شاید مثل آدمایی که اکس میندازن بالا و از آب خوردن لذت میبرن، دچار توهم شدم یا

این که چیزهایی رو داشتم که یه مدت نداشتنشون، لذت داشتنشون رو یادم آورده.

و خودم به این نظر مایل ترم.

مهم اینه که دارم تو حال زندگی می کنم و این درسته تلخ و شیرین، ولی لذت بخشه.


 

 

نوشته شده در ساعت توسط مهاجر| |


به جایی رسیده ام که از تو می ترسم بگویم دوست ندارم بنویسم.

می خواهم دنیایم مجازی نباشد.

من دوست دارم با بی بی گپ بزنم. پلی بازی کنم. در و پنجره های خانه مان را رنگ بزنم.

ننویسم و نخوانم و شاید هم ندانم.

آری، دوست دارم کیف کنم. درست مثل ...

..

قلمم در حالت کما به سر می برد.

التماس دعا!

نوشته شده در ساعت توسط مهاجر| |

به پايان يك سطر رسيدي.

تا بحال شده قلمت پس آن نقطه گير كند؟

نه. پس آن نقطه نه درياييست و نه شهري. باور كن.

اين تويي كه قلم از پس آن نقطه برداشته، شهر و دريا را كشيده، رنگينش ميكني.

.....

كاروان زندگي را از پس آن نقطه به حركت درآورده، در حالي كه قبل حركت

به قافله سالار گفته بودم:

اينجا به سگ ها سنگ مي زنند.

ساربان، آهسته ران.

.....

كبوتر؛

خوش خبرباشي!

.....

پ.ن:

سگ نماد وفاست.


نوشته شده در ساعت توسط مهاجر| |

این پست را برای خواندن، ننوشته ام.مخاطب خاص دارد. خودم!

می توانی بخوانی ولی اجازه ی نوشتن در موردش را نداری.


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط مهاجر|


رفته بودم بازار، سوزن-نخ بخرم. همینطور که مغازه ها رو یکی یکی رد می کردم،

متوجه دختربچه ی چهار-پنج ساله ای شدم که گوشه ی چادرِ سیاه مادرشو گرفته

و التماس کنان ازش می خواد وارد مغازه ای بشن.

دختربچه -ملتمسانه میگفت-: بیا دیگه!

مادر -با اخم جواب داد-: نکن دختر! این لباسا به درد تو نمی خوره.

دختربچه -با کمی تامل و ناراحتی که تو صداش بود گفت-: چـــرا؟ خب من هم بزرگ میشم،

عروس میشم ...

..

سواد خوندن دفتر زندگی ای که خلایق برات نوشتن رو نداری.

دخترای نسل من، همه شون عروس شدن.

فقط کبری مونده که اونم به این دلیله که هنوز تصمیم نگرفته.


نوشته شده در ساعت توسط مهاجر| |

Design By : Night Melody